تبليغاتX
و ناگهان قلم شکست...

و ناگهان قلم شکست...

فقط برای تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت   توسط دال.ر  | 

این وبلاگ به چند متر پایین تر منتقل شد

40چراغ را بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

hopeful

دارم پرواز میکنم انگار. روی زمین نیستم. پر کبوتری رها شده در باد. روان به هر سو. هرکجا که باد بخواهد. روزگار غریبی است. دل هم با باد هم نوا شده است. دیگر هرجایی ، نیست. که برود و خروش کند و بازگردد به سمتی دیگر. دل هم آرام میگیرد. قرار میگیرد. ساکن میشود. سنگ زیر آب است انگار. بی حرکت و رام. بی هیچ خروش و فریاد. سکون.

روی زمین راه رفتن سخت است. مصیبت دارد. گیر دارد. آسمان گریه اش میگیرد. آسمان ضجه بزند و مویه کند ، گریه های آدم پنهان میشود. شاید هم حل میشود توی گریه ی آسمان. دو رود که به هم می رسند. که از سرچشمه یکی بوده اند انگار.

باید اما روی زمین ، پرواز کرد! باید امید را زنده کرد. باید فریاد زد. مصیبت را نه.غرور را و عشق را. باید گریه کرد. نه از غم که از شوق.مثل گریه ی آسمان باید شد.آرام باید بود در خروش! سنگ در بستر رود. امید.

                                                                                                       یاعلی


این پست را در چلچراغ بخوانید هم...!
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

ماه

سرم را باید خیلی بالا می بردم توی آن شب بعد از برف. تا ماه را ببینم.

نمی دانم آن شب به خاطر شمع ها بود که ماه افتاد توی کاسه ی آب سقا خونه یا ماه کوچکتر شده بود. از آن شب بعد از برف. ماه را نخوردم. گذاشتمش همان جا کنار شمع ها که نوری بگیرد از خورشید سقاخونه...

به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست

سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

                                                                                                     یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

فرق می کند...!

پیرزن آلزایمری شویش را به یاد می آورد. شویش اما دارد انتخاب که نه ، تقلا می کند که بماند یا برود از این جهان پیر و بی بنیاد...

پیرزن آلزایمری اما چشمهایش قرمز است. پنداری چیزی توی چشمهایش بیدار شده است. اشک با بغض فرق دارد! انگار چیزی به وسعت و بلندای بغض دارد بیدار می شود توی چشمهایش. بغضی خسته و ناتوان. از همانهایی که وقتی بیدار میشود خودش را کش می دهد برای رفع خستگی. بعد هم حتمن خودش صدای کمرش را می شنود ، حالا بغض سر حال آمده که چشمهای پیرزن این قدر قرمز شده...

یک چیزی از توی گوشم دارد می گوید پیرزن آلزایمری اصلا ناراحت نیست و غصه ی شویش را هم ندارد و می گوید حتی بغض هم با اشک فرقی ندارد و بغضی که عاقبت می خواهد بشود یک اشک گنده ، حکما همان اشک است از اول. این بار را می فهمم که دارد دروغ می گوید.

از توی گوش دیگرم اما صدایی می گوید ، پیرزن دیگر آلزایمری نیست و همه ی گذشته را یادش آمده و روز ساعت و دقیقه و شاید حتی ثانیه ی رفتن شویش را از این جهان پیر و بی بنیاد را هم.


یادش بخیر داشتم از پشت شیشه های لک افتاده ی بیمارستان به لحظاتم حسودی می کردم...

یادش بخیر باباحاجی هنوز بود ، گرچه انگار نبود...

یادش بخیر همان شب که بیدار بودم تا صبح و خدا را شکر که یک دل سیر نگاه کردم باباحاجی را...

                                                                                                                                       یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

تنها برای گریستن...

بسم اله الرحمن الرحیم
آنقدر کوچک بودم که نمی دانستم چرا ولی آنقدر بزرگ بودم که بدانم که آن قامت بلند و مهربان از من دریغ می شود. برادر عزیزتر از جانم آن روزها را می گویم که پدر را بردند و من نمیدانستم که این طلیعه، تجربه جدائی من است از او و سالهای جدایی در راه است. نمی دانستم که در آغاز راهی ایستاده ام که ابرهای تیره میان من و خورشید فروزان زندگیم را فرا می گیرند و بعد آنچه می ماند مشتی یاد است و حسرت است و آه.

حالا که به فرزندانت می نگرم با خود می گویم چقدر برای تجربه دردناک دوری از تو کوچک اند و تعجب می کنم که چقدر بزرگند وقتی که می دانند و می فهمند چرا. چیزی که من سالها بعد آهسته آهسته در مورد او پی بردم. دانستم که چرا به او راست قامت جاودانه تاریخ گویند. و چرا تو آنقدر عاشقانه به دنبال گرفتن غبار از سر و روی اندیشه های بلندش بودی و هستی. به راستی تو در این راه تاوان راست قامتی او را می پردازی، و نه تنها تو که همه ما! و مگر همیشه این گونه نبوده در طول این سالهای دوری از او و نداشتن سایه پر مهرش بر سرمان! ومن باز می شناسم عزم راسخ پدرم را و آرامش دریای بیکران روحش را در تو. و تو چقدر به او می مانی: آسمانی، آرام، روشن، عاشق، حق جو و حق مدار. و تو در گذر زمان گام بر می داری برتر و بالاتر از همه هیاهوهای این زمانه بدمدار و پرچم حق جویی پدرم را بر دوش می کشی و الحق آزاده ای هستی دربند. آزاد از تعلق دنیا و قدرت و ثروت. آزاد از هر چیز و همه چیز، الا حق.

آری برادر من و تو و ما بیگانه نیستیم با سیلاب تهمت ها. اما چقدر دردناک است تکرار این زشت گویی های ظالمانه بعد از گذشت سالها: فاین تذهبون!
براستی چرا عبرت سالهای نه چندان دور این قدر زود به فراموشی سپرده می شود؟ چقدر خاطره پدر همچنان بیدار است هنگامی که عاشقانه، بالا، و بلندتر از همه این زشتیها حق را می جست و حق را می گفت.
سایه بلندت همیشه مستدام


نامه ی دختر آیت الله بهشتی خطاب به برادر در بندش...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

کوچه ی گلی

دیشب باد ، قطره های باران را که از قضا دل پری هم داشتند ، را به شیشه می کوبید. باران خوبی بود. طوری که حالا زیر پایم نرم است ، وقتی راه می روم. شلوارم حسابی گلی شده.

دنبال رنگین کمان اما نمی گردم. اصلا کمان که رنگین نیست. هیچ وقت هم نمی شود. حکما این هم مزاحی بوده برای دوران بچگی مان. چاقو که دسته اش را نمی برد. نمی تواند. که اگر می توانست ، می برید. کمان هم خودش را رنگین نمی کند. نمی تواند. که اگر می توانست ، نمی دانم که ، شاید می کرد.

دیگران را اما رنگین می کنند و می برند...

مثل همان کمان که قنداق را رنگین کرد. مثل همان چاقو که گلو را برید. مثل همان کمان که مشک را درید. مثل همان چاقو که انگشت را با انگشتر برید.

حرفهای آخوند مسجد است که دارد توی کله ام راه می رود. بقیه ی «مثل همان» هایش یادم نیست.

رسیده ام به کوچه مان. باران گرفته است دوباره. از ناودان حلبی خانه مان هم دارد آب می ریزد توی کوچه ی گلی. صدایش جلوی حرفهای آخوند را می گیرد توی کله ام.

حالا دارم به کرسی ذغالی بی بی فکر می کنم...

                                                                                                       یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

حادثه ی ناگهان

دیوار همیشه حایل نیست. گاهی فقط فاصل است. فاصله ی یک دل تا یک حرف. شاید فاصله ی جسارت تا حماقت. حتی فاصله ی یک لحظه تا حسرت.

دیوار اما اگر فرو بریزد ، آجر همان است. همان که روزی فاصل بود و حالا به وصل خاک رسیده است.

                                                                                                                        یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

برایش

 چقدر سنگین است بار غم پدری که بیماری طفل 6 ماهه اش را به دوش می کشد...

چقدر غم انگیز است حال و روزش وقتی پسرش را در سرازیری درد می بیند. شیب این سرازیری اما زیاد نیست...

چه می گذرد درون پدری که دارد جای نفس ، نفس نفس زدن طفلش را می بیند...

چقدر آدم دوست دارد گریه کند برای این پدر...

چقدرش را احتمالا که نه ، حتما ، من و تو نمی دانیم و با چند بار شنیدنش ، تکراری می شود برایمان. مثل خیلی چیزهای اطرافمان...

این تاریخ انگار مدام باید تکرار شود. تکرارش ، امروز و در زمان ما و نزدیک ماست.

پدرش میگوید:

محرم را صدا بزنید... که من چندی است روضه ی علی اصغرم را بر دوش می کشم...

                                                                                                     التماس دعا

                                                                                                         یاعلی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط دال.ر  | 

باران که می آید

بیا آب های توی حیاط را ، با هم جارو کنیم توی چاه

جاروی یک نفره صدا ندارد!

عجب بارانی بود دیشب

مرا تطهیر خواهد کرد بارانی که می بینی...!

                                                                                                     یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت   توسط دال.ر  |